همکلاسی
قالب وبلاگ
نظر سنجی
كدام سایت برای درست كردن وبلاگ بهتر است؟






http://s1.picofile.com/file/7306744408/Arash_Melody_128_.mp3.html
[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 01:45 ب.ظ ] [ نیما برکتین ]
امشب ال كلاسیكو است كه بازی رفت را بارسا 2 بر 1 از رئال برده . به نظر شما نتیجه بازی امشب چیست؟
[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 10:08 ب.ظ ] [ نیما برکتین ]
دندان دیگری با صدای تلپ پایین افتاد. و سپس دیگری. الینا که هر دو دستش اکنون بر دهانش بود، بغض
کرد. نگاهش ترسان و درمانده بود. " بانی، نرو..."
اما بانی تلو تلو خوران عقب می رفت. همه چیز در اطرافشان در چرخش بود. نوشیدنی از لیوان بیرون می
ریخت اما نوشیدنی نبود؛ خون بود. قرمز روشن و کف مانند، شبیه به آنچه در سرفه ی هنگام مرگ، بیرون
می آید. بانی حالت تهوع گرفته بود.
" به استفن بگو که دوستش دارم!" این صدای یک پیرزن بدون دندان بود که با هق هق گریه پایان یافت.
بانی خوشحال بود که در تاریکی غوطه ور می شود و همه چیز را فراموش می کند.
***
بانی که مدادش را می جوید، چشمانش را به ساعت دوخته و ذهنش مشغول تقویم بود. هنوز برای نجات از
مدرسه، هشت روز و نیم دیگر باقی مانده بود. و به نظر می رسید که هر دقیقه ی آن مصیبتی باشد.
یکی از پسرها که در راه پله از او فاصله گرفته بود، آشکارا گفت:" دلخور نشیا، ولی آخه دوستای تو آخر
عاقبتشون مرگه."
بانی به دست شویی رفت و گریه کرد.
اما اکنون، تمام چیزی که می خواست این بود که از مدرسه خارج شود. از این چهره های محزون، چشمان
متهم کننده و یا بدتر از همه نگاه های ترحم آمیز دور شود. مدیر از بلندگو در رابطه با این " بد اقبالی
جدید" و "این فقدان وحشتناک" سخنرانی کرده بود و بانی نگاه ها را بر پشت خود احساس می کرد گویا آن
ها حفره هایی در پشتش حفر می کردند.

ادامه مطلب

طبقه بندی: vampire،  داستانی، 
[ شنبه 1 بهمن 1390 ] [ 02:22 ب.ظ ] [ پویا کلاهدوزان ]
بالاخره فصل پنجم
خاطرات یک خون آشام

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانی،  vampire، 
[ شنبه 1 بهمن 1390 ] [ 02:15 ب.ظ ] [ پویا کلاهدوزان ]
و اهمیتی نمیدی » : استفن در حالیکه نگاهش را از او بر می گرفت، با لحن احمقانه ای گفت
داداش کوچولو، دنیا پر از چیزاییه » : دیمن پرتقال را به کناری پرت کرد. لحن صدایش بسیار چاپلوسانه و متقاعد کننده بود
«. که تو بهشون میگی "اشتباه". چرا ریلکس نباشیم و ازطرف برنده بودن لذت نبریم؟ مطمئن باش خیلی باحال تره
گریزی به «؟ چطور میتونی همچین حرفی برنی » . استفن احساس کرد که از شدت عصبانیت خونش به جوش آمده است
« از ماجرای کترین درس عبرت نگرفتی؟ اون "طرف برنده بودن" رو انتخاب کرده بود » : گذشته زد و گفت
باز هم لبخند به لب داشت اما چشمانش به سردی می گرایید. « کترین خیلی سریع مرد » : دیمن گفت
استفن در حالیکه به برادرش چشم دوخته بود، احساس کرد چیزی روی سینه « و حالا تو فقط میتونی به انتقام فکر کنی »
« انتقام و لذت خودت » . اش سنگینی میکند
مگه چیز دیگه ای هم هست؟ لذت، تنها واقعیته داداش کوچولو، لذت و قدرت. تو ذاتاً شکارچی هستی، درست » : دیمن گفت
در هرصورت یادم نمیاد که دعوتت کرده باشم با من به فلورنس بیای. خب اگه لذت » : سپس افزود «. همونطور که من هستم
«؟ نمی بری ، چرا اینجا رو ترک نمیکنی
فشاری که استفن روی سینه اش حس میکرد ناگهان تشدید شد اما نگاه خیره اش بدون هیچ نوسانی در نگاه دیمن قفل شده
و در نهایت از دیدن اینکه چشمان دیمن به سمت دیگری چرخیدند احساس .« خودت میدونی چرا » : بود. به آرامی گفت
رضایت کرد.
خود استفن هم میتوانست صدای الینا را در ذهنش بشنود. الینا در حال مرگ بود و صدایش ضعیف شده بود اما به وضوح
صدای الینا را می شنید. " باید مواظب همدیگه باشید. استفن ، قول میدی؟ قول میدی که مواظب همدیگه باشید؟" و او قول
داده بود و سر قولش می ماند. مهم نبود چه اتفاقی رخ خواهد داد.
خودت میدونی که چرا نمیرم. میتونی تظاهر کنی که اهمیتی نمیدی. میتونی همه » : دوباره به دیمن که نگاهش نمیکرد،گفت
تنها گذاشتن دیمن در این حال مهربانانه ترین کار ممکن بود اما استفن در « . دنیا رو گول بزنی. اما من خلاف اینو میدونم
موهاش درست بود اما » : و سپس افزود « ؟ اون دختره که آورده بودیشو یادته؟ ریچل » . بهترین وضعیت روحی خود نبود
« رنگ چشماش اشتباه بود. چشمای الینا آبی بودن
با این حرف روی خود را برگرداند و قصد داشت دیمن را در اینجا تنها بگذارد تا در مورد حرفهایش فکر کند – البته اگر دیمن
کاری چنان مثبت را انجام می داد. اما استفن حتی پایش هم به دم در نرسید.
***
« خودشه »: مردیث در حالی که چشمانش روی شعله شمع و سنجاق خیره مانده بود ، ناگهان گفت
بانی نفسش را به داخل کشید. چیزی شبیه یک رشته نخ نقره ای در مقابلش باز می شد، یک تونل نقره ای ارتباطی. او در
امتداد آن کشیده می شد و امکان متوقف کردن خودش یا بررسی سرعتش وجود نداشت. اوه، خدایا، با خودش اندیشید، وقتی
به انتهاش برسم و موفق بشم...

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانی،  vampire، 
[ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 06:29 ب.ظ ] [ پویا کلاهدوزان ]
« ؟ بانی ؟ موضوع چیه »
«؟ مردیث ، دقیقاً به پلیس گفتی که وقتی طبقه بالا اون اتفاقات برای سو می افتاد، ما تو اتاق نشیمن بودیم » : به آرامی گفت
«؟ نه، فکر کنم که فقط گفتم طبقه پایین بودیم. چطور مگه »
چون منم نگفتم. ویکی هم نمی تونست گفته باشه چون دوباره دچار حالت کاتاتونیایی (نوعی بیماری روانی) شده بود و سو »
هم که مرده و کرولاین هم که اون موقع بیرون بود. اما تایلر میدونست. یادت میاد تایلر گفت " اگه تو اتاق نشیمن قایم نشده
«؟ بودید میتونستین ببینین چه اتفاقی افتاد" اون از کجا می دونست
بانی اگه سعی داری بگی تایلر قاتله، با عقل جور در نمیاد. اون به اندازه کافی باهوش نیست که بخواد نقشه یه »: مردیث گفت
«. قتلو بکشه
ولی یه چیز دیگه هم هست. مردیث سال قبل تو مجلس رقص دبیرستان، تایلر کتف منو لمس کرد. هیچ وقت اون لحظه رو »
درست مثل دستی » . بانی با یادآوری آن مسئله به خود لرزید «. فراموش نمی کنم. دستش بزرگ، گوشتالو، گرم و مرطوب بود
« که دیشب منو گرفت
اما مردیث سرش را تکان داد و حتی مت هم ظاهراً متقاعد نشده بود.
مطمئنا الینا داره وقتشو تلف میکنه که از ما میخواد استفنو برگردونیم. پس من میتونم با چند تا طعمه درست و » : مت گفت
«. یه نقشه حسابی از پس تایلر بربیام
درموردش فکر کن بانی. تایلر قدرت روانی لازم برای تکون دادن یه لوح احضار یا اومدن به خواب تو رو داره؟ » : مردیث افزود
«؟ واقعا داره
تایلر این قدرت را نداشت. از نظر روانی تایلر درست مانند کرولاین یه آدم معمولی بود. بانی نمی توانست این را انکار کند. اما
آن حس خود را هم نمی توانست انکار کند. منطقی نبود اما هنوز هم حس میکرد که دیشب تایلر در خانه بوده است.
«. بهتره حرکت کنیم. هوا تاریک شده و پدرت حتما عصبانی میشه » : مردیث گفت
همه آنها در راه بازگشت به خانه ساکت بودند. بانی هنوز هم به تایلر فکر می کرد. وقتی به خانه بانی رسیدند، دستمالها را به
طبقه بالا برده و در میان کتاب های طلسم سلتیک و فالگیرهای بانی گشتند. از وقتی که فهمیده بود از نسل جادوگران است،
بانی به دروئید ها علاقه مند شده بود و در یکی از کتاب ها مطلبی در مورد تشریفات یک طلسم احضار روح دیده بود.
و آب خالص – بهتره مقداری آب معدنی بیاریم. و گچ برای اینکه روی »: به مردیث گفت « چند تا شمع باید بخریم » : او گفت
کف اتاق یه دایره بکشیم و یه چیزی برای اینکه آتیش کوچیکی روشن کنیم. این چیزا رو تو خونه داریم . عجله ای نیست ،
«. این طلسمو باید نیمه شب انجام داد
تا نیمه شب زمان زیادی مانده بود. مردیث وسایل لازم را از فروشگاه خرید و آورد. شام را با خانواده بانی خوردند، هرچند که
کسی اشتهایی به غذا نداشت. وقتی ساعت ١١ شد، بانی دایره را روی کف چوبی اتاق خوابش کشید و سایر لوازم را روی میز
کم ارتفاعی در داخل دایره قرار داد. وقتی عقربه ها ساعت ١٢ را نشان دادند، او دست به کار شد.
در حالیکه مردیث و مت تماشا می کردند، او آتش کوچکی در یک کاسه سفالی درست کرد. سه شمع در پشت کاسه روشن
بود، سنجاقی را تا نیمه در شمع وسطی فرو برد. سپس دستمالی را باز کرد و با دقت خون خشک شده را درلیوانی ازآب حل
کرد. آب صورتی کمرنگ شد.
دستمال دیگر را هم باز کرد. سه تار موی تیره را در آتش انداخت و این موها با بوی بسیار بدی در آتش جلز و ولز کنان
سوختند. سپس سه قطره آب مخلوط با خون استفن را در آتش ریخت


ادامه مطلب

طبقه بندی: vampire،  داستانی، 
[ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ پویا کلاهدوزان ]
 وبالاخره فصل چهارم
داستان زیبای 
اتحاد تاریک(خاطرات یک خون آشام) 

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانی،  vampire، 
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ پویا کلاهدوزان ]
"متاسفم مردیث. فکر نمیکنم که الان حس و حالشو داشته باشه."
بانی وقتی که داشت شکر را با بی توجهی درون فنجان چای بابونه اش هم میزد، صدای پدرش را از در جلویی شنید. همان
لحظه قاشق را پایین گذاشت. نمی خواست حتی یک دقیقه هم در این آشپزخانه بنشیند. احتیاج داشت بیرون برود.
"دارم میام بابا"
ظاهر مردیث تقریبا به بدی شب قبل بود. صورت رنگ پریده، سایه زیر چشم هایش. دهانش به صورت یک خط باریک در امده
بود.
بانی به پدرش گفت: "ما میریم بیران یکم بگردیم. شاید چند تا از بچه ها را ببینیم. در هر حال، خودتون بودین که می گفتین
این خطرناک نیست، درسته؟"
چه میتوانست بگوید؟ آقای مک کولاگ به دختر کوچک اندامش نگاه کرد. او چانه اش را که از خود آقای مک کولاگ به ارث
برده، بیرون داده بود و نگاه پدرش را خیره جواب می داد. آقای مک کولاگ دستانش را بالا برد.
گفت: "الان تقریبا ساعت چهاره. قبل از تاریکی هوا برگرد."
بانی وقتی با مردیث به طرف ماشین او می رفتند، گفت: "آن ها هم خدا را میخوان هم خرما را!"در یک لحظه سوار شدند و هر
دو فورا در طرف خود را قفل کردند.
وقتی مردیث داشت ماشین را در دنده می گذاشت، یک نگاه سخت حاکی از فهمیدن به بانی انداخت.
" پدر مادر تو هم باورت نکردن."
"اوه، آن ها هرچی که من بهشون میگم رو قبول می کنن... به جز چیزهایی که مهم باشه. چقدر آن ها میتونن احمق باشند
آخه."


ادامه مطلب
[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 10:59 ب.ظ ] [ پویا کلاهدوزان ]
بانی نمی خواست دوباره بدون آشنایی به طرف تاریکی برود. بی پناه از همه طرف. نمی توانست اینکار را انجام بدهد.
با این وجود، با یک قدم لرزان از صندلی دور شد.
بریده بریده گفت: "زود باش" و مردیث همراهش آمد. قدم به قدم، به سمت سیاهی رفتند.
بانی انتظار داشت که دست مرطوب و گرم دوباره بهش برسد و او را بگیرد. هر اینچ از پوستش در انتظار آن تماس، سوزش و
خارش گرفته بود. مخصوصا دستش، که به جلو دراز شده بود تا راه را پیدا کند.
و بعد اشتباهی کرد و رویایش را به خاطر آورد.
فورا بوی مطبوع زباله ها، بانی را در هم شکست. چیزهایی را تصور کرد که از زمین به بیرون می خزیدند و بعد صورت الینا را
به یاد آورد، خاکستری و بدون مو، با لب های چروک خورده ای که از دندان های نیشش عقب رفته بودند. اگر اون چیز
بگیردش و نگهش داره...
فکر کرد: من دیگه نمیتونم جلوتر برم، نمیتونم، نمیتونم. برای ویکی متاسفم، اما نمیتونم ادامه بدم. لطفا، فقط اجازه بده
همینجا وایسم.
تقریبا گریان، به مردیث چسبیده بود. بعد از بالای پله ها هولناک ترین صدایی که تاحالا شنیده بود، آمد. در واقع این دنباله
ای از صداها بود که با فاصله ی زمانی کمی از یکدیگر ایجاد شده بودند که مخلوطشان تبدیل به توده ای از صدایی وحشتناک
شد. در ابتدا، صدای یک جیغ بود، صدای جیغ سو. "ویکی! ویکی! نه!" بعد یک سقوط کردن خیلی شدید، صدای خرد شدن
شیشه، انگار که صد تا پنجره در یک لحظه شکسته باشند. و مافوق اینها یک جیغ پایدار با آهنگی از وحشت شدید و خالص
شنیده می شد.
سپس، همه اینها متوقف شدند.
"اون چی بود؟ چه اتفاقی افتاد، مردیث؟"
"یه چیز بد" صدای مردیث کشیده و خفه بود: "یه چیز خیلی بد. بانی، ولم کن. من میرم ببینم."
بانی سرسختانه گفت: "تنها نه، تو تنها نیستی."
آن ها راه پله را پیدا کردند و راه خودشان را به سمت بالا پیش گرفتند.
وقتی که به بالای پله ها رسیدند، بانی میتوانست صدای عجیب و غریب و بیزار کننده ای را بشنود، صدای جیرینگ جیرینگ
کردن خرده شیشه هایی که می افتادند.
و سپس برق آمد.

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانی،  vampire، 
[ پنجشنبه 15 دی 1390 ] [ 10:56 ب.ظ ] [ پویا کلاهدوزان ]
 

به گزارش فارس به نقل از خبرگزاری رویترز، پنتاگون روز سه شنبه اعلام کرد که به دنبال تقابل با ایران درباره عبور و مرور از تنگه هرمز نیستیم.
 
ساعاتی پیش، فرمانده کل ارتش ایران با اشاره به خروج ناو هواپیمابر آمریکایی از خلیج فارس به دریای عمان همزمان با رزمایش دریایی ولایت 90 به آنها تذکر داد که توصیه می‌کنیم این ناو به خلیج فارس برنگردد چرا که ما فقط به تذکر بسنده نخواهیم کرد.
 
"جورج لیتل" سخنگوی پنتاگون اعلام کرد: منفعت ما در عبود ایمن و مطمئن کشتی ها از تنگه هرمز است. این خواسته ما است.
 
وی افزود: هیچ کس در این دولت به دنبال تقابل درباره تنگه هرمز نیست. این مهم است که تنش کاهش یابد.
 
این سخنان در حالی منتشر می شود که پیشتر پنتاگون اعلام کرده بود که این کشور همچنان به اعزام ناو هواپیمابر به خلیج فارس ادامه خواهد داد.   



طبقه بندی: باقالی (متفرقه)، 
[ سه شنبه 13 دی 1390 ] [ 10:10 ب.ظ ] [ نیما برکتین ]
جیغهای ویکی خارج از کنترل شده بودند. بانی می توانست افزایش وحشت را در سینه اش احساس کند.
مردیث که فریاد می زد تا صدایش شنیده شود، گفت:"ویکی، تمومش کن! زود باش، ما باید از اینجا بریم بیران! کرولاین، اینجا
خونه توئه. همه دست های هم را بگیرن و تو ما را به طبقه پایین راهنمایی کن."
کرولاین گفت: "باشه." صدایش به اندازه صدای بقیه وحشت زده نبود. بانی فکر کرد: این مزیت نداشتن تخیلاته! تو نمیتونی
چیزای وحشتناکی که دارن برات اتفاق میفتن را تصور کنی.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانی،  vampire، 
[ جمعه 9 دی 1390 ] [ 06:32 ب.ظ ] [ پویا کلاهدوزان ]

مهند وسمر رابطه عاشقانه ای را اغاز میکنند .و در قسمت های پایانی مهند برای لاپوشانی این رابطه به نهال (دختر عدنان) ابراز علاقه می‌کند.

عدنان که از تمایل دخترش برای ازدواج با مهند آگاه است، موافقتش را اعلام می‌کند و تاریخ عروسی مشخص می‌شود.

اما در قسمت پایانی راننده شخصی عدنان که شاهد رابطه پنهانی سمر و مهند بوده، همه چیز را برای عدنان بازگو می‌کند.

با خبر دار شدن عدنان، سمر که از مشکلات روحی شدیدی رنج می‌برد خودکشی می‌کند.

مهند بر سر قبر سمر حاضر می شود و می گویید که واقعا عاشق سمر بوده و برای همیشه به دور دستها می رود در حالی که از همه کارهای خود پشیمان است و عدنان و فرزندانش زندگی جدیدی را  اغاز می کند.

راستی علت خودکشی سمر هم اینه که مهندعاشق نهال میشه سمر از مهند میخواد که با هم فرار کنن اما مهند قبول نمیکنه چون میشه گفت به اشتباهش پی برد که نباید به عدنان و نهال خیانت می کرد.





طبقه بندی: قسمت آخر سریال ها،  داستانی، 
برچسب ها: عشق ممنوع، قسمت آخر سریال عشق ممنوع،  
[ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 07:49 ب.ظ ] [ نیما برکتین ]
حتی نگفت:"خواهش میکنم. می تونی اونو بیاریش؟" بانی اخمی کرد و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما ویکی تقریبا از
اتاق خارج شده بود.
بانی به کرولاین گفت:" نمی تونستی مهربانتر باشی، این حرکتت چی بود؟ همزادپنداری با نامادری شرور سیندرلا؟"
کرولاین بی صبرانه گفت:" اوه، بانی، اون همین طوری هم خیلی خوش شانسه که دعوت شده. خودشم اینو می دونه."
مردیث عبوسانه گفت:" اون وقت من فکر کردم که اون بر گردآورنده ی پر زرق و برق ما غلبه کرده!"
بانی ادامه داد:" وانگهی ..." که حرفش قطع شد. صدای تیزی آمد و بعد ضعیف شد، اما هیچ شکی وجود نداشت. صدای جیغ
بود. که در ادامه به سکوت مرگباری انجامید و سپس ناگهان صداهای متناوب کر کننده ی جیغ می آمد.
یک لحظه دخترها داخل اتاق ایستادند و در جای خود میخکوب شدند. سپس به سمت راهروی ورودی و پایین پله ها دویدند.
مردیث با پاهای بلندش اول به پایین پله ها رسید:"ویکی!" ویکی مقابل کمد ایستاده بود، بازوهایش را به حالت محافظت
کننده ای، جلوی صورتش گرفته بود. به سمت مردیث چنگ انداخت و همچنان جیغ می زد.
کرولاین که به نظر بیشتر عصبانی بود تا اینکه ترسیده باشد، پرسید:"ویکی، چیه؟" جعبه ها و کارت های بازی روی زمین
پخش شده بودند. "برای چی جیغ می کشی؟"
"اون منو چنگ انداخت! من دستمو بردم به قفسهی بالایی و یه چیزی مچمو چنگ گرفت!"
"از پشت سرت؟"
"نه! از داخل کمد."

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانی،  vampire، 
[ چهارشنبه 7 دی 1390 ] [ 06:52 ب.ظ ] [ پویا کلاهدوزان ]

به گزارش خبرنگار قضایی باشگاه خبری فارس «توانا»، جلسه سران سه قوه لحظاتی پیش به پایان رسید.آیت‌الله صادق آملی لاریجانی، رئیس قوه قضاییه بعد از اتمام جلسه سران سه قوه در جمع خبرنگاران در خصوص جلسه امروز اظهار داشت: همانند جلسه گذشته، مباحث مربوط به امور داخلی کشور و سیاست خارجه در جلسه امروز مطرح شد که بخشی از این امور که مربوط به داخل و خارج از کشور است، ارزیابی شده و تصمیماتی در خصوص آنها گرفته می‌شود.

وی ادامه داد: بحث‌های متعددی در خصوص وضعیت داخل کشور و وضعیت بیرون از کشور مطرح کرده‌ایم که مباحث خوبی بود و همین که سران سه قوه دور هم جمع می‌شوند و همفکری می‌کنند، مسئله مهمی است.

رئیس قوه قضاییه با اشاره به اینکه همگرایی و نزدیک شدن دیدگاه‌های ما در این جلسات بسیار خوب است، افزود: امروز بحث‌های مربوط به مبارزه با مواد مخدر در قوه قضاییه، مطرح شد که از هفته قبل مسئولان عالی قضایی، قوای خود را در خصوص مبارزه با مواد مخدر تشدید کردند.

وی بیان کرد: خصوصاً در خصوص بحث مبارزه با مواد مخدر در قوه قضاییه مواد روانگردان و مواد مخدر صنعتی مطرح است که با توجه به اینکه سازمان ملل آمارهایی را در این خصوص اعلام کرد ما تصمیماتی گرفته‌ایم.

برخورد با قاچاقچیان مواد مخدر را تشدید می‌کنیم

آیت‌الله آملی لاریجانی با بیان اینکه برخورد با قاچاقچیان مواد مخدر را در قوه قضاییه تشدید می‌کنیم، عنوان کرد: همچنین برای بحث درمان معتادان و راه‌اندازی اردوگاه و مراکز درمانی در این جلسه کمک خواسته‌ایم و بحث تشدید مبارزه با قاچاقچیان مواد صنعتی و روانگردان مطرح شد.

وی ادامه داد: برای درمان مبتلایان به این مواد مخدر کمک خواستیم تا وضع کشور بهبود یابد.

رئیس قوه قضاییه در پاسخ به پرسش یکی از خبرنگاران درباره بحث بودجه قوه قضاییه بیان کرد: در خصوص بودجه قوه قضاییه امروز در جلسه سران سه قوه بحثی مطرح نشد بلکه بحث کلی بود و بحث خاصی در خصوص بودجه قوه قضاییه عنوان نشد.

وی درباره فساد بانکی، عنوان کرد: در خصوص بحث فساد بانکی و فساد اقتصادی بحث خاصی نشد ولی عرض می‌کنم که قوه قضاییه در خصوص فساد اقتصادی سهل‌انگاری نمی‌کند و به شدت پیگیر است.

آیت‌الله آملی لاریجانی ادامه داد: به دلیل اینکه دایره و وسعت موضوع فساد اقتصادی اخیر زیاد بود، افراد زیادی را باید احضار می‌کردیم و مراحل باید طی می‌شد و در روزهای اخیر به سرنخ خوبی رسیدیم که سخنگوی قوه قضاییه در جلسه خود اعلام خواهد کرد.

وی گفت: قوه قضاییه با فساد اقتصادی به طور قاطع برخورد می‌کند و پیگیر این موضوع است و هیچ عقب‌نشینی در این راستا نخواهد کرد بلکه قدم به قدم به سر نخ نزدیک شده تا مجرمان به دست عدالت سپرده شوند.



طبقه بندی: باقالی (متفرقه)، 
[ دوشنبه 5 دی 1390 ] [ 04:47 ب.ظ ] [ نیما برکتین ]
گرچه در ابتدا دشمن به نظر می رسید ولی در آخر دوست و متحد آنها شد.
مردیث گفت:" اون روسیه هست،پروستریکا ١١ ، می دونی؟ رفته اونجا تا بفهمه اونا در طی جنگ سرد چه فعالیت هایی در
روانشناسی داشته اند."
کرولاین پرسید:" وقتی که برگرده بهش چی می خوای بگی؟"


ادامه مطلب
[ یکشنبه 4 دی 1390 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ پویا کلاهدوزان ]
عکس که چاپ شد، سو و کرولاین به خنده افتادند و درباره ی قیافه ی خشک و رسمی مردیث حرف می زدند، در همین حال
بانی چیز دیگری متوجه شد. عکس خوبی بود؛ کرولاین مثل همیشه با آن موهای طلاییش که می درخشید و گلهای ارکیده-
ی مقابلش، خوب و مسحور کننده به نظر میرسید. و مردیث که قیافه ای گوشه گیر و کنایه آمیز به خود گرفته بود، بدون
اینکه حتی تلاشی کرده باشد به طور خدادادی و مبهوت کنندهای زیبا بود، سپس خودش بود، یک سر و گردن از بقیه کوتاه-
تر، با موهای ژولیدهی قرمز رنگ و صورتیکه حالت ساده و کمرویی داشت. اما چیز عجیب، پیکری بود که در کنارش روی
کاناپه بود. اون سو بود، البته که سو بود، اما برای لحظهای آن موی بلوند و چشمان آبی، به نظر میرسید متعلق به شخص
دیگری باشند. کسی که مصرانه به او نگاه میکرد، گویی میخواست چیزمهمی به او بگوید. بانی ابروهایش را در هم کشید، به
سرعت پلک زد. تصویر مقابلش شناور بود و عرق سردی در ستون فقراتش جاری شد.
نه، اون فقط سو هس که توی عکسه. باید برای یک لحظه دیوانه شده باشه و یا آرزوی کرولاین که "دوباره همه با هم باشن"
رویش اثر گذاشته است.
بلند شد و گفت ،"عکس بعدی رو من می گیرم. ویکی بشین، و تکیه بده. نه عقبتر، عقبتر ... همونجا!" تمام حرکات ویکی
سریع، سبک و عصبی بود. وقتی که فلش زد، مثل حیوانی که ترسیده و آمادهی تیر خوردن باشد، از جا پرید.
کرولاین زورکی به این عکس نگاهی انداخت، در عوض بلند شد و به آشپزخانه رفت. گفت:"حدس بزنین به جای کیک چی
داریم؟ من دسر شکلاتی مخصوص خودمو درست کردم. بیاید، کمکم کنید این شکلاتو آب کنم." سو بدنبال او رفت، و بعد از
کمی تردید، ویکی هم رفت.
آخرین نشانههای رضایتمندی مردیت بخار شد و رو کرد به بانی و گفت "تو باید به من میگفتی."
بانی یک لحظه سرش را از روی درماندگی پایین انداخت و گفت:" میدونم." سپس سرش را بالا گرفت و پوزخندی زد. "اما
اونوقت تو نمیاومدی و ما دسر شکلاتی نمیخوردیم."
"و واقعا این ارزششو داشت؟"

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانی،  vampire، 
[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 07:11 ب.ظ ] [ پویا کلاهدوزان ]

جینسون پارک (Jinsun Park) طراح کره ای، خودکاری طراحی کرده است که بوسیله آن شما می توانید رنگ اشیاء را اسکن کنید.
در این خودکار، جوهر سه رنگ اصلی یعنی قرمز، سبز و آبی وجود دارند که پردازنده این خودکار پس از اسکن شما، رنگ را تشخیص می دهد، رنگها را ترکیب می کند و رنگ مورد نظر شما را می­ سازد.




طبقه بندی: باقالی (متفرقه)،  سرگرمی، 
[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 06:59 ب.ظ ] [ پویا کلاهدوزان ]
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroupsبه جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroupsبه جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroupsبه جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroupsبه جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroupsبه جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroupsبه جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroupsبه جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroupsبه جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroupsبه جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups



طبقه بندی: باقالی (متفرقه)،  سرگرمی، 
[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 06:51 ب.ظ ] [ پویا کلاهدوزان ]
فصل دوم

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستانی،  vampire، 
[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 01:27 ب.ظ ] [ پویا کلاهدوزان ]
پـــــــــــــــــ نه پـــــــــــــــ 3

ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی، 
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  

درباره وبلاگ


آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
كد جاوا در :قالبسرا
چت روم
مارا در گوگل محبوب کنید
این صفحه را به اشتراک بگذارید

تبادل لینک

خرید بک لینک